|
احسب الناس أن یترکوا أن یقولوا ءامنا و هم لا یفتنون
و لقد فتنا الذین من قبلهم فلیعلمن الله الذین صدقوا و لیعلمن
الکاذبین
آیا مردم خیال میکنند همین که بگویند ایمان
آوردیم ، رها می شوند و امتحان نمی گردند ؟
به راستی که ما
پیشینیان ایشان را هم آزمودیم تا راستگویان را از دروغگویان باز شناسیم " تو باید با من بیایی " عنوان نوشته ای است که در فضایی کاملا مستند ، خواننده را ، به درون تاریخ میبرد و به او اجازه می دهد که رویداد های
تاریخی را خود در لابلای کتاب های تاریخی جستجو کند و با مردم آن روزگار
همراه شود و در این وادی ، خود را در بوته ی آزمایش قرار دهد که در تکرار پیاپی تاریخ در
عصر خود ، چه خواهد کرد ؟
آیا زیادی مردمان و سیل جمعیت اورا با خود خواهد برد ؟
و آن گاه كه تو را گفتيم: پروردگارت بر همه مردم احاطه دارد. و آنچه در
خواب به تو نشان داديم و داستان درخت ملعون كه در قرآن آمده است چيزى جز
آزمايش مردم نبود. ما مردم را مىترسانيم ولى تنها به كفر و سركشيشان
افزوده مىشود. ( الاسراء : 60) و به فرشتگان گفتيم: آدم را سجده كنيد. همگان جز ابليس سجده كردند. گفت:
آيا براى كسى كه از گِل آفريدهاى سجده كنم؟
( الاسراء : 61 )
گفت: برو، جزاى تو و هر كس كه پيرو تو گردد جهنم است، كه كيفرى تمام است. (الاسراء : 63)
یا اینکه به تعداد اندک پویندگان حقیقت خواهد پیوست ؟
و گفت: با من بگوى چرا اين را بر من برترى نهادهاى؟ اگر مرا تا روز قيامت مهلت دهى، بر فرزندان او، جز اندكى، مهار زنم. ( الاسراء :62)
با فرياد خويش هر كه را توانى از جاى برانگيز و به يارى سواران و پيادگانت
بر آنان بتاز و در مال و فرزند با آنان شركت جوى و به آنها وعده بده. و حال
آنكه شيطان جز به فريبى وعدهشان ندهد.
( الاسراء : 64) تو را بر بندگان من هيچ تسلطى نباشد و پروردگار تو براى نگهبانيشان كافى است.
(الاسراء : 65)
( 1 )
امروز روز جمعه دوم ماه ربیع الاول .
چهار روز است که پیامبر از میان ما رفته است .
اکنون در مسجد پیامبر ، عده ای دور هم جمع شده اند .
چرا علی به مسجد نمی آید و پشت سر خلیفه نماز نمی خواند
؟
او هنوز با خلیفه بیعت نکرده است .
امروز هم روز جمعه است .اولین نماز جمعه به امامت ابوبکر
برگزار می شود ...
هر طور که شده باید علی را به مسجد آورد .
مگر خبر ندارید که عده ای از مخالفان ما ، در خانه ی علی
جمع شده اند ؟ما باید هر چه سریع تر جمع آن ها را متفرق کنیم . ( تاریخ طبری ، ج3 ،
ص 202 )
قرار می شود که با خلیفه در این مورد صحبت شود .
آری ، وحدت اسلامی در خطر است ، شاید طرفداران علی بخواهند
بر ضد حکومت اسلامی قیام کنند .
ما باید هر چه سریعتر آنها را دستگیر کنیم .
ابوبکر با نظر آن ها موافق است ، و دستور حمله به خانه ی علی را می
دهد .
( تاریخ طبری ، ج3 ، ص 430 ) و ( تاریخ االاسلام ذهبی ج3
ص 117 ) و (العقدالفرید ج3 ص 279 ) و تاریخ دمشق ج30 ص 418 ) و
عمر از جای خود بر می خیزد و همراه با گروه زیادی به سوی
خانه ی علی حر کت می کند .
در میان این جمعیت رئیس قبیله ی اوس هم به چشم می خورد .
وقتی رئیس قبیله ی اوس به میدان آمده است ، یعنی همه ی
این طایفه به میدان آمده اند ...
اما در خانه ی علی چه خبر است ؟
عده ای از اصحاب پیامبر خدا در اینجا جمع شده اند .
آیا آنها را می شناسی ؟
عمار ، ابوذر ، مقداد ، سلمان ، زبیر ، طلحه و ...
نگاه کن ، آن پیر مرد هم ، عباس است .
عموی پیامبر !
( تاریخ طبری ، ج 3 ، ص 202 )
هیچ کدام از آنها با خلیفه بیعت نکرده اند .
آن ها می خواهند بر بیعتی که در غدیر ، با علی نموده اند
، وفادار بمانند ...
اگر امروز ، اکثریت مردم ، از امام زمان خود جدا شده اند
، اما این جمع کوچک ثابت کرده اند که می توان پیرو اکثریت نبود . می توان راه صحیح
را انتخاب کرد .
علی با عده ای از اصحاب رسول خدا داخل خانه نشسته اند که
ناگهان ...
ناگهان سر و صدای جمعیت زیادی به گوش می رسد .
می بینی ؟
عمر است .
با هواداران خود آمده !
در خانه به شدت کوبیده می شود . در حالی که صدای عمر در
فضا پیچیده که می گوید :
ای کسانی که در این خانه اید ،
هر چه سریعتر بیرون بیایید .اگر اینکار را نکنید خانه را
آتش می زنم
( تاریخ طبری ج 3 ) و ( انساب الاشراف ج 2 )
خدای من !
چه می شنوم ؟
کدام خانه را می خو.اهند آتش بزنند ؟
در ِخانه ای که جبرئیل بدون اجازه وارد نمی شود ؟
در خانه ای که پیامبر شش ماه تمام بر در این خانه می
ایستاد و می فرمود :
السلام علیک یا اهلبیت النبوة ؟
مسند امد بن حنبل ج3 ص 258-258 و الذرالمنثور ج5 ص 199 و منابع فراوان تاریخی و حدیثی دیگر ... )
نگاه کن !
چگونه با لگد به در ِ این خانه می کوبند و فریاد می زنند
!
اکنون وقت آن است که زبیر از جای خود بلند شود .
او شمشیرش را بر می دارد و به بیرون خانه می آید .
شمشیر در دست زبیر می چرخد و فریاد می زند :
" چه کسی ما را صدا می زند ؟ "
همه سکوت می کنند .
نگاه زبیر به عمر می افتد .
به سوی او حمله می برد .
عمر فرار می کند و زبیر هم به دنبالش می دود .
در این میان یک نفر سنگ بزرگی را بر می دارد و به سوی
زبیر پرتاب می کند .
سنگ به کمر زبیر اصابت می کند .
درد در تمام اندام او می پیچد و شمشیر از دستش می افتد ...
در این میان ، یک نفر عبای خود را بر صورت زبیر می
اندازد ، دور زبیر را حلقه زده و او را دستگیر می کنند . شمشیر زبیر را بر سنگ سختی می زنند و
می شکنند .
هنوز جمعی از اصحاب رسول خدا داخل خانه هستند .
عمر بار دیگر فریاد می زند :
" اگر از این خانه بیرون
نیایید ، خانه را آتش می زنم "
( المصنف صنعانی ج 8 ص 572 )
به راستی چه باید کرد ؟
اینان می خواهند این خانه را به آتش بکشند !
این خانه ی وحی است . خانه ی نزول فرشتگان .
پس حرمت این خانه که جای جایِ آن ، جای قدم های پیامبر
است چه می شود ؟
حرمت فرزند پیامبر چه که فرمودند:
" فاطمه تکه ای از وجود من است . هر که
بیازاردش مرا آزرده "
پس حرمت علی و فرزندانش چه می شود ؟
روز مباهله را به یاد داری ؟
هنگامی را که پیامبر این آیه را تلاوت فرمود :
فمن حاجک فیه من بعد ما جاءک من العلم فقل تعالوا ندع
ابناءنا و ابناءکم و نساءنا و نساءکم و انفسنا و انفسکم ثم نبتهل فنجعل لعنة الله
علی الکاذبین (61 آل عمران )
بگو بیایید پسرانمان را و پسرانتان را و زنانمان را و
زنانتان را و نفسمان را و نفستان را فرا بخوانیم .... سپس مباهله کنیم
...
پیامبر حسین را در آغوش گرفت ( در حالی که او در سنی بود
که می توانست راه برود )
و دست حسن را در دست مبارکش گرفت ...
و علی و فاطمه پشت سرشان ...
آیا یادت هست که اسقف مسیحیان نجران
با دیدن این چهره های پاک ، گفت :
" وجوهی رو به ما می آیند که این وجوه اگر
بخواهند کوه را از جا می کنند ... " ؟
نه !
هر طور شده باید حرمت این خانه را نگاه داشت .
اکنون فاطمه به نزد کسانی که در این خانه هستند می آید
و از آنان می خواهد تا خانه را ترک کنند .
عمار ، مقداد ، سلمان ،ابوذر و همه ی کسانی که در این
خانه هستند بیرون می روند .
(تاریخ یعقوبی ج 2 ص 126 )
نگاه کن !
بیرون از خانه گروهی از یاوران خلیفه ایستاده اند و همه
ی یاران علی دستگیر می شوند .
(الامامة السیاسة ج 1 ص 30 )
اکنون عمر می خواهد وارد خانه شود و علی را به
مسجد ببرد .
این فریاد بلند فاطمه است که همه جا طنین انداخته :
" ای رسول خدا ، ببین که بعد از
تو با ما چه می کنند "
( الاحتجاج ج1 ص 207 )
صدای فاطمه ، چنان مظلومانه است که خیلی ها را به گریه
می اندازد .
نگاه کن ،
خیلی از مردمی که همراه عمر آمده بودند بر می
گردند ...
اکنون فاطمه از خانه بیرون می آید و به سوی ابوبکر می
رود در حالی که برخی از زنان بنی هاشم را به همراهی خود دارد .
فاطمه به نزد ابوبکر می رود و به او می گوید :
"ای ابوبکر ، به خدا قسم اگر
علی را رها نکنی نفرین خواهم نمود "
همه می فهمند که تا زمانی که علی ، فاطمه را دارد ، نمی
شود کاری کرد ...
اکنون فاطمه به سوی خانه می آید .
دیگر کسی در خانه ی فاطمه نیست و همه ی یاران علی
به مسجد برده شده اند .
اصحاب با وفای پیامبر و یاران امروز علی ، مجبور به بیعت
شده اند.
آنها را به زور به مسجد برده اند و ...
شب فرا می رسد .
هوا تاریک می شود .
علی ، همراه با فاطمه و حسن و حسین از خانه می آیند .
آیا تو می دانی این عزیزان خدا می خواهند به کجا بروند ؟
آیا موافقی همراه آنان برویم ؟
نگاه کن !
آن ها در ِ خانه ی یکی از انصار را می زنند .
صاحب خانه با خود می گوید که این وقت شب کیست که در ِ
خانه را می زند ؟
او سراسیمه بیرون می آید ، علی و فاطمه و حسن و
حسین را می بیند .
فاطمه با او سخن می گوید :
" آیا به یاد داری که تو در غدیر خم با علی بیعت
کردی ،
آیا به یاد داری که پدرم او را به عنوان جانشین و خلیفه
ی خود معین نمود ؟ "
ـــ آری ، ای دختر رسول خدا .
ـــ پس چرا پیمان خود را شکستی ؟
ــــ اگر علی ، زودتر از ابوبکر خود را به سقیفه می
رساند ما با او بیعت می کردیم .
ــــ آیا می خواستی علی ، پیکر پیامبر را به حال خود رها
کند و به سقیفه بیاید ؟
او به فکر فرو می رود و از کار یکه کرده است اظهار
پشیمانی می کند .
علی به او می گوید :
وعده ی من و تو ، فردا صبح ، کنار مسجد ، در حالی که
موهای سر خود را تراشیده باشی .
او قبول می کند و قول می دهد که فردا ، صبح زود ، آن جا
حاضر باشد .
اکنون ، علی ، فاطمه ، و حسن و حسین به سوی خانه ی دیگری
می روند .
وهمه ی این سخن ها را با صاحب این خانه هم می گویند و او
هم قول می دهد فردا ، صبح زود بیاید .
و خانه ی بعدی ...و باز هم خانه ی بعدی ...
علی به سلمان ، مقداد ، عمار و ابوذر هم خبر می دهد که
فردا صبح در محل وعده حاضر شوند .
امروز شنبه سوم ماه ربیع الاول .
من صبح زود از خواب بیدار می شوم و به محل وعده می روم .
علی زودتر از همه آمده است .
او منتظر کسانی است که قول داده اند او را یاری کنند .
مقداد هم آمده .
او در این روزها گل ِ سر سبد یاران مولا شده است .
عشق و ایمان او به راه علی از همه بیشتر است .
نگاه کن !
او شمیر خود را در دست گرفته است و به مولایش علی نگاه
می کند .
او منتظر است تا ببیند مولایش چه فرمانی می دهد .
آفرین بر تو !
تو کیستی و چرا ما تو را نمیشناسیم ؟
چگونه شد که گوی سبقت را از همه ربودی ؟
کاش فرصت می بود تا در باره ی مقانم تو بیشتر می نوشتم . و دوستانم را با
تو بیشتر اشنا می کردم.
اما می دانم دوستانم از سخن من حدیث مفصل می خوانند .
در این لحظه تو یگانه ی دوران شدی و مایه ی ا فتخار علی . تو تنها کسی هستی
که در قلب خود ، ذره ای شک به راه علی نکردی . تو مقداد هستی که لحظه ی ناب افتخار
را افریدی !
آنجا را نگاه کن !
کم کم سلمان و ابوذر و عمار هم از راه می رسند .
اما هر چه صبر می کنیم شخص دیگری نمی آید .
آنانی که دیشب به فاطمه قول داده اند کجا رفتند ؟
دیگر فایده ای ندارد .
آن ها نمی خواهند به قول خود وفا کنند .
اما باید حجت را بر این مردم تمام کرد .
امشب هم علی ، همراه با فاطمه و حسن و حسین به در ِ خانه
ی بزرگان شهر می رود .
آن ها بار دیگر قول می دهند که فردا صبح ، برای یاری
جانشین پیامبر بیایند ،
اما باز هم به قولشان وفا نمی کنند .
آری ، این مردم از مرگ می ترسند ،
آن ها می دانند که هر کس بخواهد با خلیفه در بیفتد جانش
در خطر خواهد بود .
امروز ، مخالفت با خلیفه ، یعنی مخالفت با اسلام !
و هر کس مخالفتی کند ، مرگ در انتظارش خواهد بود .
در سومین شب ،
علی ، فاطمه و حسن و حسین ، به در خانه ی انصار و
مهاجرین می روند
اما باز آنها بی وفایی می کنند ...
خبر به گوش خلیفه می رسد
که علی ، شب ها ، به همراه همسرش ، به در خانه ی
مهاجر و انصار می رود
و از آن ها می خواهد که با او بیعت نمایند و برای یاری
حقیقت و پایمال نشدن آن قیام کنند .
این خبر ، خلیفه و هوادارانش را بسیار ناراحت می کند ،
آنها تصمیم می گیرند تا هر چه سریعتر اقدامی انجام دهند ...
روز دوشنبه فرا می رسد ،
امروز روز هفتم است که پیامبر از دنیا رفته است .
دیگر صلاح "حکومت اسلام" نیست که علی بدون
بیعت با خلیفه در این شهر باشد .
باید هر طوری شده او را مجبور به بیعت کرد .
عمر نزد ابوبکر می رود و از او اجازه می گیرد تا برای
اجبار علی برای بیعت اقدام کند .
ابوبکر به او اجازه می دهد و خودش همراه با عمر ، با
جمعیت زیادی به سوی خانه ی علی حر کت می کنند ...
آن ها می خواهند هر طور هست ، او را برای بیعت به مسجد
بیاورند .
( کتاب سلیم بن قیس ص 142 )
جمعیت زیادی در کوچه جمع می شود و هیاهوی عجیبی به پا می
شود ...
خلیفه با عده ای در کناری می ایستد .
عمر جلو می آید . در خانه را می کوبد و فریاد می زند :
ای علی در را باز کن و از خانه خارج
شو و با خلیفه ی پیامبر بیعت کن .
به خدا قسم اگر این کار را نکنی ، تو را می کشم ،
و خانه ات را به آتش می کشم...
(الهدایة الکبری ص 406 و الاحتجاج و
الامامة و الاسیاسه و .... )
|